روزهایی که گذشت..

هفته پیش دوشنبه مژگان مامان آندیای ناز از طرف فاطمه جویکار عزیز یکی از دوستای خوب وبلاگیمون دعوتمون کرد تا برای ضبط یه برنامه توی شبکه 7 بریم. اولش مهدیار خیلی راضی نبود که بیاد ولی وقتی فهمید چند تا از دوستای دیگه هم هستن بلاخره آماده شد و از خونه مامانجون رفتیم سمت محل ضبط برنامه. هی غر غر کرد آخه چرا ماشین نداریم آخه این چه وضعشه، باید آژانس بگیری خلاصه با یه مکافاتی ماشین گرفتیم و رفتیم. چند تا از دوستای خوب وبلاگیمون هم بودن و بعد از مدت ها چند از مامانا تونستن بدون بچه ها یه دو ساعتی رو کنار هم بشینن و با هم صحبت کنن. تقریبا دو ساعت گذشته بود ولی هنوز برنامه تموم نشده بود که آقامهدیار خسته شد و ازتوی کادر اومد بیرون و هی تند تند باش بریم راه انداخت خلاصه خداحافظی کردیم و اومدیم بیرون. همین طور که از پله ها می یومدیم پایین شروع کرد الان ماشین نداریم باید چی کار کنیم وقتی رسیدیم دم در گفت تند باش به آقایی بگو برامون آژانس بگیره که اون آقاهه گفت اینجا آژانس نداریم باید برین بیرون دربست بگیرین دیگه دور از جونش داشت سکته می کرد هی می گفت بیا الان ماشین نداریم نصف شب چجوری بریم خونه خلاصه هر چی تلاش کردیم نتونستیم دربست پیدا کنیم دیدیم بهترین راه اینه که با اوتوبوس های خط ویژه بریم. آقا مهدیار که فکر کنم دومین باره که سوار اتوبوس میشد شروع کرد به گریه کردن که اتوبوس بده من سوار نمی شم منم دیدم هرچی بیشتر باهاش کلنجار برم هم دیر می شه هم بدتر می کنه خلاصه سوار شدیم وسط های راه خوابش می یومد هر چی بهش می گفتم مامان جون نخواب الان می رسیم ، نمی تونست خودش رو کنترل کنه حالا فکرش رو بکنید که توی اتوبوس ایستادیم و جای نشستن هم نیست آخرش خوابش برد و راننده هم یه ترمز وحشتناک کرد که بچم سرش خورد به در اتوبوس حیف که موبایلم شارژش تموم شده بود والا صحنه ایستاده خوابیدن مهدیار دیدنی بود. جالب اینه که یه نفر هم حاضر نشد بلند شه تا این بچه بشینه واقعا مردم چقدر بد شدن.  

قبل از رفتن توی برنامه 

قسمت فیلمبرداری  

روز تاسوعا رو هم توی خونه بودیم . از اول محرم توی پارکینگمون یه تکیه کوچولو زده بودن  و چای می دادن مهدیار  هر روز که از مدرسه می یومد هی سوال می کرد که کی آقای اژدر مغازه اش رو باز می کنه بهش می گفتم مامان جون چی می فروشه ؟ می گفت چای، قند، شیرکاکائو ..... هنوز کاملا معنی نذری رو درک نکرده بچه ام.

ظهر عاشورا

روز عاشورا رفتیم خونه یکی از اقوام بابا کاظم خیلی خوب بود اطرافشون پر از هیئت و دسته جات عزاداری بود بعد از نماز ظهر هم خیمه هایی رو که درست کرده بودن آتیش زدن و صحنه های جالبی رو درست کردن. مهدیار کلی سوال پیچم می کرد و برای هر جوابی که می دادم هزاران سوال دیگه آماده می کرد واقعا بچه های این دوره چقدر با دوره ما فرق می کنن.

شنبه ظهر که از مدرسه برگشت خیلی حالش بد بود کمی داغ بود که تا آخر شب تبدیل شد به تب 40 درجه و تا دیروز تب داشت. بردیمش دکتر که گفت این یه ویروسه و مربوط به هوای تهرانه که هیچ علائمی بجز تب نداره و هیچ دارویی هم تجویز نکرد تا امروز هم بهش استراحت داد ولی توی این چند روز حسابی بیتابی کرد که بره مدرسه خدا رو شکر از مدرسه اش خیلی راضیه و خیال من رو راحت می کنه.

امروزم سرحال تر از دو روز پیش بود و برای همین فرستادمش مدرسه خدا همه بچه ها رو در پناه خودش حفظ کنه.

امشبم ایشالا خونه مامان جونیم البته بابا جون مسافرته و ما خیلی خیلی دلتنگشیم و آرزو می کنیم سالم و سلامت به خونه برگرده.

شب یلدا به همتون خوش بگذره  و امیدوارم که شب بیاد ماندنی برای همه دوستای گل وبلاگی باشه

راستی دوستای عزیزم می شه به من سایت آپلود عکس معرفی کنید خیلی اذیت می شم به عکس آپلود کنمقلب

/ 26 نظر / 26 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مامان عسلی

http://www.urfile.net سلام به نظرم سایت خوبیه .عکساتون اصلا" باز نشد [ناراحت] پسرک رو ببوس .

شکوه مامان ارمیا

سلام عزاداریهاتون قبول باشه این برنامه کی پخش میشه که بتونیم مهدیار جون رو ببینیم؟ راستی یلداتون با تاخیر مبارک[قلب]

مامان هيژا

پس خوب شد منم نيومدم واسه اون برنامه، چون مي دونستم هيژا واينميسه. مردم اگه يه بچه بشينه بلندشون مي كنن خودشون بشينن!

لیلا مامان پویان

وای یک همچین اتفاق مشابهی توی اتوبوس برای من افتاد از سر ناچاری سوار بی آرتی شدم و پویان خوابش برد حالا بچه بغل تو اتوبوس چه حالی بودم خدا داند[ناراحت] راستی الان مدتیه تو خود سایت پرشین بلاگ می شه آپلود کرد گزینه عکس رو که باز می کنید یکی از آیتمهاش آپلوده [قلب]

سمیرا مامان رژین

سلام عزیزم خوبی خیلییی خوشحال شدم که از نزدیک دیدمت خانومی بوس برای مهدیار گلم

عباس

سلام درباره « به جمكران ميرم و از امام زمان مي خوام تا براي بچه ام دعا كنه » نوشتم

ننه نارگلی و نگار

سلام مامانی خدا رحم کرده [گل] زبل خانوم دفعه ی بعد بدون مهدیار بیای من از حسودی می ترکم[چشمک]