شب وقتی رفت  تو تختش و پتوشو کشید روی سرش اومدم بالای سرش و بهش گفتم قربون اون شکلت برم آقا موشه

یهو پتو رو از روس سرش برداشت و گفت مامان آخه آدم با پسرش اونم وقتی توی تختش خوابه شوخی می کنه تخت که جای شوخی نیست آخه الان وقت خوابه

منم

اون موقع بود که فهمیدم واقعا مهدیار دیگه اون بچه  کوچولوی دو ساله نیست که تا می رفتم بالای سرش از زیر پتو می پرید توی بغلم و ملتمسانه ازم می خواست که نخوابونمش.

می یاد بالای سرم در حالیکه پشت کامپیوتر نشستم و دارم تند تند پست جدیدم رو تایپ می کنم دویار با صدای نسبتا آروم صدام می کنه و وقتی می بینه حواسم بهش نیست و جوابش رو نمی دم با صدای بلندتری می گه آهان خب بگو داری تاپ می کنی تا من برم

وقتی بهش می گم مامان جان بیا ظرفای عمه جون رو ببر خونشون می یاد و ازم می گیره  می ره در رو باز می کنه ولی ناگهان در رو می بنده بهش می گم پسرم چرا درو بستی می گه آخه مامان بردیا اومد جلوی در منم میدونم که نباید برم خونشون درو بستم تا دلم آب نشه یهو برم خونشون

و من متعجب از طرز حرف زدنه دردانه ام و غوطه ور در شیرینی کلامش و نگاه حیرانم به تند بزرگ شدن و فهمیده شدنش 

راستی ما برای مهدیار یه کاغذ چسبوندیم روی دیوار و کارای بدش رو توی اون کاغذ - می ذاریم وکارای خوبش رو *  و اونم در تلاش که ستاره ها پشت سر هم ردیف کنه.

 ما  هفته آینده می ریم مسافرت ایشالا با عکس و خبر زودی می یایمبامن حرف نزن

/ 16 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ونوشه مامان سارا

مرسی عزیزم شرمنده که برنجت سوخت [خجالت] آخرش نفهمیدیم چشم مهدیار چطوره ؟؟ سفر خوش بگذره ایشا.. دفعه بعد با هم میریم[ماچ]

مانا و مانیا

سلام آخیش که این مهدیار جیگل چقدر بزرگ شده[قلب] حالا اگه در باز باشه واقعا دلت آب میشه و همه خونه رو آب برمیداره کوشولو؟[قهقهه] [قلب][ماچ][ماچ][ماچ][قلب]

مامان پارساپگاه

آفرین به مهدیار جونم که دیگه داره آقا میشه[ماچ][بغل] سفر خوبی داشته باشید[گل]

نسترن

سلام عزيزم بايد من و ببخشي كه انقدر دير براي تولد نازنين پسرت ميام حالا با خجالت هزار بار تولدش رو تبريك مي گم.[ماچ][ماچ][ماچ]

فاطمه مامان زهرا

سلام مریم جون[ماچ] ماشاالله به گل پسر باهوش و زرنگت[دست] عجب آقایی شده برا خودش و مامانش[بغل][ماچ] سفر خوش بگذره و به سلامتی برگردین[قلب][گل] خصوصی گذاشتم[چشمک]

فاطمه مامان زهرا

ببخشید مریم جون تولد آقا مهدیار البته با کلی تاخیر مبارک باشه انشاالله که تولد 120 سالگیش را جشن بگیرین عکسهاش هم خیلی خوشگل بود مخصوصا عکسی که با مامانی و باباییش گرفته... خوشحال شدم روی ماهت رو دیدم...[ماچ] کیکش هم خیلی خوشگل بود[بغل][ماچ]

مامان اکرم

سلام خیلی سروزبون پیدا کرده ها! بماچش محکم. مسافرتتون چی شد؟ راستی چشم مهدیار چی شده؟

مامان دیبا و پرند

سلام دوستم سفر بی بلا. دیدی به چه سرعتی نی نی نازمون گل پسری شد واسه خودش.[قلب]