مهديار و اخبار

41.gif41.gifمهدیار ما در این چند روز خیلی پسر خوبی شده.41.gif

خ.ب اول: مهدیار الان دو جلسه است که می ره خانه اندیشه و بازی (جا داره که از مامان باران(نسترن جون) تشکر کنم08.gif). خیلی توی روحیش تاثیر گذاشته و حرف زدنش بهتر شده.

خ.ب دوم: هفته پیش با بابا کاظم و مهدیار رفتیم فروشگاه که یه کمی خرید کنیم. وقتی برگشتیم بابا کاظم بهش گفت مهدیار چیا خریدم. موش کوچولو هم شروع کرد. نخود - دوبیا- عدس- باگایی(باقالی)- ماش بعد یه کم فکر کرد و گفت مامان تمه( تخمه) نخریدیم. نمیدونم عزیز دلم چه شباهتی بین حبوبات و تنقلات دیده بود من و بابا کاظمم این جوری بودیم13.gif34.gif15.gif

خ.ب.سوم: تازگیها مهدیار وقتی بهش می گیم فلان چیز کجاست می گه هاپو برد. دیشب داشتم برای شام سالاد درست می کردم رفتم از توی کشو چاقو بردارم . بدو بدو اومد چاقو رو برداشت و اخمی کرد گفتم: چاقو رو بده  گفت نه نه نه هاپو برد. من13.gif34.gif

همه چيز زندگيم

پی نوشت: بلاخره قالب وبلاگ خودم درست شد هورااااااااااااااااااااااااااااااااااا21.gif41.gif41.gif

/ 31 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ليلا مامان آرين

سلام مامانی مهديار .ماشاله چه بانمک.بچه ها وقتی به حرف میان اینطوریه ديگه....

خانومی

سلام مامان مهديار کوشولو خوبی؟ خسته نباشی عسيسم منم خيلی خيلی خوشحالم از آشناييتون مهديار کوشولو خيلی نااااااااااااااااااازی بگو مامانی دو تا از اون بوسای آبدار بکنت اين جوريييييييی

پویان و مامانش

سلام. ممنون که ما رو هم به خونه این پسرک شیرین زبونتون دعوت کردید. خیلی هم خوشحال می شیم دوستای به این نازنینی داشته باشیم. اون پسر گلت رو از طرف هر دوی ما ببوس. خوش به حالتون که همه نزدیکید و می تونید قرارهای وبلاگی بذارید و بچه هاتون همدیگرو ببینن. ما هم به زودی میایم تهران انشاالله.

نسترن

سلام خانومی اختيار دارين من که کاری نکردم خداروشکر که براش خوب بوده.ما که به خاطر جريان مهد باران نمی تونيم بيايم ولی احتمالا يه روز برای خدافظی ميايم پيشتون.راستی اين هفته قراره چی کار کنيد؟عکساشم مثل هميشه خوشگل بود.

نرگس کوچولو

سلام موش کوچولو خوبی شنفتم بچه خوبی شدی اومدم بگم آپ کردم خوشحال میشم بیایی پیشم

مريم

آخی چه بامزه حرف ميزنه .ايليا هم همش ميگه فلان چيزو هاپو برده.يه بار کليد من و باباش رو تو قمقمه اش انداخته بود و هرچی بهش ميگفتيم کو؟ميگفت هاپو برد.تا شب که کليدا رو پيدا کرديم تو خونه زندانی بوديم