دوباره اومدیم

سلام سلام

فقط دعوام نکنین می دونم همتون حق دارین خیلی دیر به دیر می یام اینورا ولی بهم حقم بدین که خیلی مشغله دارم.

دوست جونای عزیز خیلی اتفاق ها توی این مدت افتاد که تیتر وار می گذرم ازشون

یه روز که داشتم با اینترنت کار می کردم و مهدیار هم سرگرم بن 10 دیدن بود یهو صدای جیغش بلند شد وقتی اومد طرفم داشتم سکته می کردم دستهاش رو گذاشته بود روی صورتش و از زیروشون خونه می ریخت پایین اول فکر کردم کور شده و این خون از توی چشمهاشه ولی وقتی دستش رو برداشت دیدم پیشونیش سوراخ شده و وحشتناک خون می یاد بیرون.  سریع رسوندمش بیمارستان سه تا بخیه خورد جالب اینه که موقعی که دکتر سرش رو بخیه می زد پرستارها به من می رسیدن اینقدر که حالم بد شده بود همش سعی داشتن که بهم سرم وصل کنن که زیر بار نرفتم. بعد که برگشتیم خونه برام تعریف کرد که می خواسته ادای بن 10 رو در بیاره ساعتش رو فشار داده و از بالای پنجره پریده پایین ولی نتونسته خودش رو کنترل کنه و سرش خورده به تیزی پنجره خلاصه بخیر گذشت ولی جاش برای همیشه یادگاری موند توی صورتش.

رفتیم مسافرت نایین و خانواده بابا کاظم یعنی بابا حاجی - بی بی جان و عمه طاهره رو آوردیم تهران و الان پیشمونن.

بعد از اون تولد مامان مریم هورایعنی بنده بود که مهدیار و بابا کاظم کلی سنگ تموم گذاشتن و حسابی من رو شرمنده کردنقلبماچ.

مهدیار فعلا توی خونست برای مدرسه هم همون جای قبلی ثبت نامش کردم ولی برای کلاس تابستونی هیچ اقدامی نکردم البته بنده معتقدم که بچه توی توی تابستون فقط باید استراحت کنه هر وقت خواست بخوابه هروقت خواست بیدار شه و محدود به یه برنامه خاص نباشه ولی از اونجایی که بنده دوباره شاغل شدم و مهدیار بعد از رفتن باباحاجی اینا مجبوره بره مهدکودک نا خواسته دارم محدودش می کنم و عذاب وجدان دارم ششششششششششدید گریه

دو روز اول خیلی ناراحت بود و همش استرس این رو داشت که کی قرار پیشش بمونه ولی وقتی آرامش من رو دید احساس می کنم نا خودآگاه آرام شد خدا کنه اینجوری باشه. همه بهم می گن این استرس مهدیار ناشی از اینه که وقتی خیلی کوچیک بوده توی مهدکودک گذاشتیش به نظرتون این حرف درسته البته من آدمیم که هر حرفی رو قبول نمی کنم ولی بلاخره یه تاثیراتی داره چه بخوام و چه نه.

چند وقتیه که قول داده دیگه سی دی های بن 10 رو نگاه نکنه ولی در عوض شخصیتهاش رو براش بخرم ولی نمی دونم از کجا بخرم چند جا دیدم ولی خیلی کوچولو هستن و خودش می گه که دوستاش سایز بزرگش رو دارن. اگه کسی اطلاع داره لطفا برام کامنت بذاره ممنون می شم.

می خواستم عکس بذارم ولی توی اداره عکسی نداشتم ایشالا دفعه بعدی فعلابای بای 

/ 36 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مامان هيژا

واقعا به خير گذشته،چي كشيدين دوتاتون. استرس ناشي از زود مهد گذاشتن كاملا درسته. 3 سال زودتر اگه بچه رو گذاشت مهد ممكنه دجار اضطراب و استرس بشن.(اون مهديم كه ما گذاشتمي بچه رو واقعا افتضاح بود به نظر من) تو تيراژه كه پُره از انواع و اقسام شخصيت بن 10. هايپر استار هم ديروز ما بوديم يك قفسه فقط شخصيتاي بن 10 بود. تو پاساژ گيشا هم دارن

سوری مامان عسل

سلام مریم جون. مرسی از اینکه به وبلاگ ما سر می زنی. این مهدیار مموشه رو خیلی خیلی از طرف خاله سوری ببوس منتظر عکس هم هستیم ها. [ماچ][بغل]

مادر دوقلوهای ناهمسن

[اوه] چه بلایی سر خودش اورده خدا رخم کرد تولدتون مبارک[هورا][هورا][هورا]

نیایش

عیدتون مبارک! همیشه شاد باشید![قلب]

سيدمهدي

[گل][گل]ميلاد با سعادت مهدي موعود بر خواهر مريم عزيز وخانواده محترم مباركباد[گل][گل]

پگاه و داداشی ها

سلم مهدیار کوچولو کلی دلم برات تنگ شده بود بوس بوس دوست قدیمی من و داداشی ها مامانی همیشه شاد و سلامت باشی

پگاه و داداشی ها

راستی دیگه تو مهدیار کوچولو نیستی... شازده کوچولویی

لیلی مامان یونا

سلام مریم جون خوبی عزیزم .مهدیار گلم خوبه از گرفتاری نگو که ههمون شدیدا درگیریم [نگران] گل پسر رو ببوس برام [ماچ]