سلام دوستای گلم

 خیلی وقته نبودیم غیبتمون طولانی شده عیبی نداره عوضش خبرای زیادی براتون داریمچشمک

توی این دوماه که نبودیم مهمونای زیادی داشتیم اول اینکه بابا بزرگ و مادر بزرگ مهدیار از سوم خرداد مهمون ما بودن و دیروز رفتن مشهد خونشون بعد عمه جون مهدیار اومد تهران و کلی با اونا خوش گذروندیم و تازه از هفته دیگه هم موج سوم مهمون داریمون شروع می شه و کلی خوشبحالمون می شه لبخند

خبر بعدی اینکه بلاخره آقا مهدیار رو مدرسه امام حسین (ع) توی منطقه 6 ثبت نام کردیم خیلیا گفتن مدرسه خوبیه منم از مدیر و کادرش خیلی خوشم اومد اکرم مامان امیر مهدی هم اونجا اسم آقا امیر رو نوشت و مهدیار تنها نیست شهریشم نسبت به جاهایی که من تحقیق کرده بودم مناسبتره کلا دو میلیون و صد هزارتومن در می یاد .

یه سفر هم با ونوشه مامان سارا کوچولوماچ رفتیم شمال جای همگیتون خالی خیلی خوش گذشت و کلی کیف کردیم

یه روزم یه خطر بزرگی از سر مهدیار گذشت. با بابا حاجی مهدیار رفتیم شهروند بیهقی مهدیار عادت داره وقتی می ریم اینجور فروشگاه ها می شینه توی چرخای خرید بعد از 5 دقیقه که نشسته بود توی چرخ بلند شد ایستاد و تعادلش رو از دست داد با پشت سر پرت شد پایین اینقدر صدای ضربش بلند بود که همه دورش جمع شدن بعد از اینکه بلندش کردم حس کردم خیلی گیجه و شدید هم خواب آلود شده بود سریع بردیمش بیمارستان کودکان تهران که واقعا مفت نمی ارزه گفتن ما دکتر نداریم ببرینش جای دیگه بردیمش بیمارستان پارس دکتر سریع معاینش کرد و گفت از نظر من چیزیش نیست ولی اجازه بدین بخوابه و اینجا تحت نظر باشه که یه دوساعتی خوابید و دکتر براش اسکن مغز نوشت وقتی از خواب بلند شده بود کاملا سر حال بود و ما هم دیدیم حالش خوبه رضایت دادیم آوردیمش خونه و خدا رو شکر بخیر گذشت.

بعد از اونم تولد من بودهورا و  مهدیار و بابا کاظم کلی سنگ تموم برام گذاشتن همین طور مامان بابام و پدر شوهر و مادر شوهرم از همشون همینجا تشکر می کنم و امیدورام بتونم جبران کنمقلب

الانم خیلی خوشحاله که اسمش رو نوشتیم مدرسه و عکس العملاش برام خیلی جالبه

 

مهدیار دو تا جوجه خریده بود که بلاخره بعد از مدت ها مردن و اینم عکس یکی از اونا ست که مردهناراحت

اینم عکس موش اسپایدرمنه که خیلی وقته پیش گرفته بودم توی نمایشگاه  

اینم عکس تولد مهدیار که بلاخره موفق به گذاشتنش شدم

خیلی خبرای دیگه هم داریم که ایشالا زود زود بر می گردیم و براتون می نویسیم فعلا بای بامن حرف نزن

/ 10 نظر / 7 بازدید
پویان و مامان

اوه دلمون براتو تنگ شده بودا. منم عاشق مهمنداری ام اما کسی نمیاد این ورا [ناراحت]

ننه گلی

سلام دوستم خسته نباشی از مهمونداری[گل] چقدر خدا رحم کرده به آقا مهدیار.. مدرسه هم مبارکه ... در ضمن تولد شما هم مبارک کیک آقا مهدیار هم واقعا جالبه ...[گل]

مامان هیژا

یاد اون روز تو پارک افتادم. تو رو خدا مواظب این آق پسر گل و شیطونیاش باشین. چی کشیدین اون روز. پس بالاخره مدرسه نوشتیش. مبارکش باشه و خوبه که یه همراه داره

آرزو مامان آرش

مریم جان سلام خوبی ببخش دیروز یکدفعه مجبور شدم بلند شوم و برم وقتی برگشتم دیدم آفلاینی. ممنون از اینکه همیشه به من محبت داری. لطف میکنی اگه راجع به جلال با آقای همسر صحبت کنی. شاید انشاءالله فرجی بشه. دست گلت درد نکنه. به امید دیدار

آرزو مامان آرش

مریم جان سلام خوبی ببخش دیروز یکدفعه مجبور شدم بلند شوم و برم وقتی برگشتم دیدم آفلاینی. ممنون از اینکه همیشه به من محبت داری. لطف میکنی اگه راجع به جلال با آقای همسر صحبت کنی. شاید انشاءالله فرجی بشه. دست گلت درد نکنه. به امید دیدار

آرزو مامان آرش

دوباره سلام بلا دور باشه از شیطونکت. خدا خیلی رحم کرده. مدرسه اش هم مبارک باشه. انشاءالله روز به روز بیشتر شاهد موفقیتهاش باشی.

مامان دیبا و پرند

سلام دوستم خدا حودش حافظ بچه هامون باشه. مبارک باشه مدرسه زفتنش و د کنار مهمونهاتون اوقات خوشی داشته باشین راستی اون رستوران هم فست فود ر.ادان بالای یوسف آباد هست.[قلب]

سپیده

بخاطر اینکه زیر پای جوجه رو روزنامه انداختین حتما نمیدونستین روزنامه سرب قابل جذب داره و بسیار سمی هست.

سپیده

بخاطر اینکه زیر پای جوجه رو روزنامه انداختین حتما نمیدونستین روزنامه سرب قابل جذب داره و بسیار سمی هست.