مهديار موش كوچولو

پسرکم دو روزه که می ره مهد و دل من رو با خودش می بره. همش فکرم پیش مهدیار و تمرکزم رو توی اداره از دست دادم دیروز بابا کاظم یه حرفی زد که خیلی رفتم توی فکر. گفت شاید این دیگه به من و تو امید نداره و حس می کنه که باید روی پای خودش بایسته برای همین راحت می پذیره اونچه که من و تو تصمیم می گیریم .

خیلی راحت مهد رو قبول کرد روز اول به این شرط رفت مهد کودک که اصلا نخوابه ولی امروز صبح که بلند شد با یه حالت تسلیم گفت مامانم من که می دونم بلاخره مجبورم توی مهد بخوابم پس بالش و ملافه بده تا روی زمین نخوابم یهو انگار آب یخ ریختن روی سرم. پیش خودم گفتم ببین چقدر این بزرگ شده و من هنوز فکر می کنم که بچه است.

دوست نداشتم بره مهدکودک و ترجیح می دادم که پیش عمه جون بمونه ولی دیدم نمی شه چون خیلی با عمه جون درگیر می شد مثلا من به عمه جون کلید داده بودم که توی طول روز بره و بهش سر بزنه می گفت تا در رو باز می کنم داد می زنه مگه من بچه توام که منو کنترل می کنی حواسمو پرت کردی بازیم خراب شد یا می گه عمه جون تو فقط حق داری به ایمان جون بگی چی کار کنه چی کار نکنه اصلا چرا این مامانم به همه کلید خونه رو می ده  

خلاصه کلی با هم درگیر می شدن .تازگیا نسبت به وسایل خونه حساس شده اگه خودش استفاده بکنه اشکال نداره ولی کافیه یه نفر بخواد از یه وسیله توی خونه استفاده کنه مثلا چند روز پیش بابا حاجی داشتن از چسب نواری استفاده می کردن بهشون می گه بابا حاجی شما نمی دونی رایانه ها (یارانه ها) رو برداشتن چرا مال بابام رو حروم می کنین. یا بلند می شه برقا رو وقتی همه نشستن خاموش می کنه خلاصه کلی به صرفه شده این وروجک خونه ما.

دلم می خواد خیلی چیزا ازش بنویسم ولی وقتی این صفحه رو باز می کنم ذهنم یاری نمی کنه برای همین مجبور می شم از هر دری یه چیزی بگم.

تیرماه تولد وبلاگمون بود و این خونه مجازی وارد پنجمین سال خودش شد بنده به دلیل مشغله های زیاد نتونستم آپ کنم بازم شرمنده ولی خیلی خوشحالم که توی این مدت دوستای خوبی پیدا کردم که هر کدومشون مثل یه خواهر برام عزیزن و دوسشون دارم خدایا شکرتقلب

این ماه هم تولد یکی از خاله جونای خوبمونه که بعدا وقتی روز تولدش شد براش جشن می گیریمهوراقلب.

خوب باشیدبامن حرف نزن

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ توسط مريم نظري نظرات () |

سلام سلام

فقط دعوام نکنین می دونم همتون حق دارین خیلی دیر به دیر می یام اینورا ولی بهم حقم بدین که خیلی مشغله دارم.

دوست جونای عزیز خیلی اتفاق ها توی این مدت افتاد که تیتر وار می گذرم ازشون

یه روز که داشتم با اینترنت کار می کردم و مهدیار هم سرگرم بن 10 دیدن بود یهو صدای جیغش بلند شد وقتی اومد طرفم داشتم سکته می کردم دستهاش رو گذاشته بود روی صورتش و از زیروشون خونه می ریخت پایین اول فکر کردم کور شده و این خون از توی چشمهاشه ولی وقتی دستش رو برداشت دیدم پیشونیش سوراخ شده و وحشتناک خون می یاد بیرون.  سریع رسوندمش بیمارستان سه تا بخیه خورد جالب اینه که موقعی که دکتر سرش رو بخیه می زد پرستارها به من می رسیدن اینقدر که حالم بد شده بود همش سعی داشتن که بهم سرم وصل کنن که زیر بار نرفتم. بعد که برگشتیم خونه برام تعریف کرد که می خواسته ادای بن 10 رو در بیاره ساعتش رو فشار داده و از بالای پنجره پریده پایین ولی نتونسته خودش رو کنترل کنه و سرش خورده به تیزی پنجره خلاصه بخیر گذشت ولی جاش برای همیشه یادگاری موند توی صورتش.

رفتیم مسافرت نایین و خانواده بابا کاظم یعنی بابا حاجی - بی بی جان و عمه طاهره رو آوردیم تهران و الان پیشمونن.

بعد از اون تولد مامان مریم هورایعنی بنده بود که مهدیار و بابا کاظم کلی سنگ تموم گذاشتن و حسابی من رو شرمنده کردنقلبماچ.

مهدیار فعلا توی خونست برای مدرسه هم همون جای قبلی ثبت نامش کردم ولی برای کلاس تابستونی هیچ اقدامی نکردم البته بنده معتقدم که بچه توی توی تابستون فقط باید استراحت کنه هر وقت خواست بخوابه هروقت خواست بیدار شه و محدود به یه برنامه خاص نباشه ولی از اونجایی که بنده دوباره شاغل شدم و مهدیار بعد از رفتن باباحاجی اینا مجبوره بره مهدکودک نا خواسته دارم محدودش می کنم و عذاب وجدان دارم ششششششششششدید گریه

دو روز اول خیلی ناراحت بود و همش استرس این رو داشت که کی قرار پیشش بمونه ولی وقتی آرامش من رو دید احساس می کنم نا خودآگاه آرام شد خدا کنه اینجوری باشه. همه بهم می گن این استرس مهدیار ناشی از اینه که وقتی خیلی کوچیک بوده توی مهدکودک گذاشتیش به نظرتون این حرف درسته البته من آدمیم که هر حرفی رو قبول نمی کنم ولی بلاخره یه تاثیراتی داره چه بخوام و چه نه.

چند وقتیه که قول داده دیگه سی دی های بن 10 رو نگاه نکنه ولی در عوض شخصیتهاش رو براش بخرم ولی نمی دونم از کجا بخرم چند جا دیدم ولی خیلی کوچولو هستن و خودش می گه که دوستاش سایز بزرگش رو دارن. اگه کسی اطلاع داره لطفا برام کامنت بذاره ممنون می شم.

می خواستم عکس بذارم ولی توی اداره عکسی نداشتم ایشالا دفعه بعدی فعلابای بای 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۸ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ توسط مريم نظري نظرات () |