مهديار موش كوچولو

با خوبی ها و بدی ها، هرآنچه که بود؛ برگی دیگر از دفتر روزگار ورق خورد

برگ دیگری از درخت زمان بر زمین افتاد، سالی دیگر گذشت

روزهایتان بهاری و بهارتان جاودانه باد . . .

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢۸ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ توسط مريم نظري نظرات () |

پسرکم دو روزه که می ره مهد و دل من رو با خودش می بره. همش فکرم پیش مهدیار و تمرکزم رو توی اداره از دست دادم دیروز بابا کاظم یه حرفی زد که خیلی رفتم توی فکر. گفت شاید این دیگه به من و تو امید نداره و حس می کنه که باید روی پای خودش بایسته برای همین راحت می پذیره اونچه که من و تو تصمیم می گیریم .

خیلی راحت مهد رو قبول کرد روز اول به این شرط رفت مهد کودک که اصلا نخوابه ولی امروز صبح که بلند شد با یه حالت تسلیم گفت مامانم من که می دونم بلاخره مجبورم توی مهد بخوابم پس بالش و ملافه بده تا روی زمین نخوابم یهو انگار آب یخ ریختن روی سرم. پیش خودم گفتم ببین چقدر این بزرگ شده و من هنوز فکر می کنم که بچه است.

دوست نداشتم بره مهدکودک و ترجیح می دادم که پیش عمه جون بمونه ولی دیدم نمی شه چون خیلی با عمه جون درگیر می شد مثلا من به عمه جون کلید داده بودم که توی طول روز بره و بهش سر بزنه می گفت تا در رو باز می کنم داد می زنه مگه من بچه توام که منو کنترل می کنی حواسمو پرت کردی بازیم خراب شد یا می گه عمه جون تو فقط حق داری به ایمان جون بگی چی کار کنه چی کار نکنه اصلا چرا این مامانم به همه کلید خونه رو می ده  

خلاصه کلی با هم درگیر می شدن .تازگیا نسبت به وسایل خونه حساس شده اگه خودش استفاده بکنه اشکال نداره ولی کافیه یه نفر بخواد از یه وسیله توی خونه استفاده کنه مثلا چند روز پیش بابا حاجی داشتن از چسب نواری استفاده می کردن بهشون می گه بابا حاجی شما نمی دونی رایانه ها (یارانه ها) رو برداشتن چرا مال بابام رو حروم می کنین. یا بلند می شه برقا رو وقتی همه نشستن خاموش می کنه خلاصه کلی به صرفه شده این وروجک خونه ما.

دلم می خواد خیلی چیزا ازش بنویسم ولی وقتی این صفحه رو باز می کنم ذهنم یاری نمی کنه برای همین مجبور می شم از هر دری یه چیزی بگم.

تیرماه تولد وبلاگمون بود و این خونه مجازی وارد پنجمین سال خودش شد بنده به دلیل مشغله های زیاد نتونستم آپ کنم بازم شرمنده ولی خیلی خوشحالم که توی این مدت دوستای خوبی پیدا کردم که هر کدومشون مثل یه خواهر برام عزیزن و دوسشون دارم خدایا شکرتقلب

این ماه هم تولد یکی از خاله جونای خوبمونه که بعدا وقتی روز تولدش شد براش جشن می گیریمهوراقلب.

خوب باشیدبامن حرف نزن

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ توسط مريم نظري نظرات () |